استاد، سر کلاس این شعر را برای بچهها خوانند؛ هرچند از نظر ساختار مشکلاتی دارد اما از جهت محتوا شعر قابل تاملی است؛ بد نیست شما هم بخوانید.
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند، چنان باد دمان
همه تقصیر من است اینکه خودم میدانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی، ساعتی، یا آنی
که چه سان میگذرد عمر گران؟
*****
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
من نپرسیدم هیچ، که پس از این چه رو
بایدم نالیدن؟
هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا میآییم؟
بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
!من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت
*****
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه: که جوان است هنوز
…بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید، فکر آینده کند
:دیگری آوا داد
که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت
!بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟
نه تفکر، نه تحقق و نه اندیشه دمی
!عمر بگذشت به بی حاصلگی و مسخرگی
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت؟
چه توانی که زکف دادم مفت
.من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
*****
!آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند
عمرشان طی میشد بیخود و بیهوده و مرا میگفتند، که چو آنها باشم
که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم
*****
کس مرا هیچ نگفت، زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
!ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنیاش می فهمم
:حال می پندارم، هدف از زیستن این است عزیز
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امید و شهادت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموختهام بر دیگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران باشم و با شعله خویش
ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که موثر باشم، نه چنین زاید و بیجوش و خروش
.عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنیاش میفهمم
:کاین سه روز از عمرم، به چه ترتیب گذشت
کودکی در غفلت
نوجوانی و جوانی شهوت
وقت پیری حسرت
