خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

قدرت عهد شباب

استاد، سر کلاس این شعر را برای بچه‌ها خوانند؛ هرچند از نظر ساختار مشکلاتی دارد اما از جهت محتوا شعر قابل تاملی است؛ بد نیست شما هم بخوانید.

 

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند، چنان باد دمان

همه تقصیر من است اینکه خودم می‌دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم روزی، ساعتی، یا آنی

که چه سان می‌گذرد عمر گران؟

*****

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

من نپرسیدم هیچ، که پس از این چه رو

بایدم نالیدن؟

هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می‌آییم؟

بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

!من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت

*****

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه: که جوان است هنوز

…بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد، کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او

از هم اکنون باید، فکر آینده کند

:دیگری آوا داد

که چو فردا بشود، فکر فردا بکند

سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت

!بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟

نه تفکر، نه تحقق و نه اندیشه دمی

!عمر بگذشت به بی حاصلگی و مسخرگی

آن همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت؟

چه توانی که زکف دادم مفت

.من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، می‌توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات

*****

!آن کسانی که نمی‌دانستند زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند

عمرشان طی می‌شد بیخود و بیهوده  و مرا می‌گفتند، که چو آنها باشم

که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم

*****

کس مرا هیچ نگفت، زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

!ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می فهمم

:حال می پندارم، هدف از زیستن این است عزیز

من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت و امید و شهادت نوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته‌ام بر دیگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران باشم و با شعله خویش

ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که موثر باشم، نه چنین زاید و بی‌جوش و خروش

.عمر برباد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می‌فهمم

:کاین سه روز از عمرم، به چه ترتیب گذشت

کودکی در غفلت

نوجوانی و جوانی شهوت

وقت پیری حسرت

گل سرخ

ترم پیش یک بار وقتی سوار سرویس بودم دوستم با دوستش وارد سرویس شد. روی صندلی کنار من نشست. در دستش شاخه گلی بود که گفت آن را از میان گلهای درون دانشگاه چیده است و به من هدیه داد. گل سرخ قشنگی بود خصوصا که از یک دوست عزیز هدیه گرفته بودم، خوشحال شدم. بعد باقیمانده شیرینی‌ای که خودش پخته بود را بهم داد، خوشمزه بود. هرچه در ظرف مانده بود خوردم. در مسیر برگشت دقیقه‌ها با بچه‌ها سرگرم گپ و گفتگو بودیم. سرویس چند دقیقه یک بار می‌ایستاد و بچه‌ها یکی یکی پیاده می‌شدند. حالا نوبت من بود که پیاده شوم؛ کیفم را روی کولم انداختم، چادرم را مرتب کردم، دفتر کلاسوری‌ام را بین چادرم با وسواس به دست گرفتم، از جایم بلند شدم و با خداحافظی از بچه‌ها از سرویس پیاده شدم. در مسیر برگشت به خانه بارها ذهنی وسایلم را چک کردم، همه چیز بود، اما احساس میکردم چیزی را جا گذاشته‌ام، هرچه فکر کردم چیز خاصی به ذهنم نرسید، بیخیال شدم.

چند روز گذشت و من دوباره دوستم را در سرویس دیدم، ظاهرا از من ناراحت بود، گلایه داشت…

من آن روز بی‌توجه به گل سرخ از جایم بلند شده بودم. گل سرخ از میان چادرم سر می‌خورد و به پایین می‌افتد. و من کاملا بی‌تفاوت نسبت به هدیه‌ایی که گرفته‌‌  بودم، با کفش‌هایم رویش پا گذاشته و از راهرو سرویس به سمت در می‌روم.

یک سال پشت کنکور ماندم. و بخاطر یک غیبت سر جلسه امتحانات آخر سال پیش دانشگاهی، و یک غفلت؛ من 1سال دیگر نیز از دانشگاه رفتن عقب ماندم…

و حالا فقط یک ترم از دانشجویی‌ام می‌گذرد. احساس نوپایی میکنم، می‌دانم هنوز خیلی مانده تا بزرگ شوم تا بدانم، دانستن نادانسته‌ها حق من است و من باید این مسیر کمال را تا آنجا که توان دارم بپیمایم. برای احساس مفید بودن باید تلاش کنم…

کم کم دارم از ترم بوقی بودن بیرون ‌می‌آیم، ملت کم هم برایمان بوق خرج نکردند! بنده هم اوایل کم سوتی نداده‌ام:

  1. اولین روز دانشگاه: دوساعت اول غیبت(در رخت‌خواب به سر می‌بردم؛ و شب قبل ساعت 4:30 تازه خواب به چشمان مبارک هجوم آورد)، دو ساعت دوم کاملا خواب‌آلود و در پایان جا ماندن از سرویس برگشت به خانه(استاد نیم ساعت دیرتر کلاس را تعطیل فرمودند ما هم بچه مثبت…)
  2. دومین روز: کلا غیبت(سفر6 روزه به شیراز)
  3. سومین روز: تعطیل رسمی
  4. چهارمین روز: کلا غیبت(به همان علت قبلی)

 

هفته دوم:

  1. اولین روز: 1ساعت تاخیر برای درس ساعت اول(تو راه برگشت از شیراز بودم)
  2. دومین روز: 2ساعت زودتر آمدن به دانشگاه به علت اشتباه متوجه شدن در ساعت شروع کلاس(شروع کلاس: 10 ، آمدن من: 8 )
  3. سومین روز: سایلنت نبودن موبایل و آهنگ”So Yesterday”  از هیلاری داف با صدای بلند، آن هم سر کلاس استادی که در اولین جلسه رخداد این گونه وقایع را به طور جدی هشدار داده بودند.
  4. بعدالظهر روز چهارم: جا گذاشتن موبایل در wc دانشگاه؛ به علت عجله به منظور بموقع رسیدن به کلاس.

و البته خداوند هفته‌های بعد را بخیر گذراند. حال و هوای دانشجویی هم با تمام خستگی‌هایش دوست‌داشتنی است. همان دغدغه‌های دبیرستان و پیش دانشگاهی. فقط باید درس خواند؛ هرچند در دانشگاه برای بیخیالانه‌تر عمل کردن آزادتر هستی، اما چوبش را شب امتحان خواهی خورد. بدون شک دانشگاه می‌تواند پاسخی برای تمامی علامت‌سوالاهای ذهنم باشد؛ اگر خودم بدنبال پاسخ باشم.

اکنون در تعطیلات به سر می‌‌برم. امید است امتحانات را نیز بخیر و خوشی گذرانده باشم.

پ.ن: این هم تصورم قبل از دانشگاه رفتن در وبلاگ روزنامه‌نگار شهر خاکستری .

انجمن ادبی برایم یک آموزگار بود، یک مقدمه برای شروع، ماندن و ادامه دادن. از همان ابتدا؛ الفبای ادبی صندوقچه‌ی سربسته افکارم را سیقل داد و شد کلید آن، کلیدی که هربار با پاشیدن بذرهای پربار راه تازه‌ایی شد برای شکل‌گیری الفبای گمشده ادبی‌ام، راهی به سمت شناختن، لمس کردن و غوطه ور شدن در دنیای ادبیات. و آرام آرام همگام با افزودن بر آموخته‌هایم غل و زنجیرش را به پایم بست تا برای همیشه بمانم و دردنیای وسیع ادبیات بال و پرم را روز به روز بازتر و بازتر کنم. هرچند می‌دانم به مرحله‌ی تولید نرساندن این یافته‌ها آنچنان که باید؛ فقط و فقط ناشی از کوتاهی خودم است، اما در این 2 سال و چندی که با مروایدهای گرانقدر و با تجربه‌اش همراه بوده‌ام توانستم با کوله باری از تجربه، آگاهی و شناخت؛ علاقه‌ام به آن را به خوبی درک کنم و رشته دانشگاهی‌ام همان ادبیات انگلیسی را بر مبنای آن انتخاب نمایم.

هیچگاه آن شب‌های پر از خاطره‌ام با الف تا صبح را فراموش نخواهم کرد، آن وسواس‌ها برای صفحه‌آرایی‌اش، حتی غرق شدن در ترواش‌های ارزنده ذهنی بچه‌ها که می‌بایست با طرحی درخور، در 4صفحه خودنمایی کنند، این طرح به آن طرح پریدن‌ها و هی خط خطی کردن و خط خوردگی‌ها که مدام تصویرهای ذهنم را ورزش می‌دادند، و سر آخر خسته از بازی تصویرها، تکه طرحی سر در هر داستان خانه می‌کرد و من باز هم ناراضی‌تر از قبل، که بهتر از این هم میتوانستم اگر…

هنوز حال و هوای جشن 500 از یادم نرفته است. آن موقع بطور کامل خودم را عضو خانواده ادبی انجمن نمی‌دانستم وکمی غریبی میکردم اما حالا این جشن 600 جشن خانوادگی ماست و مفتخرم میزبان مهمانان فرهیخته باشم.

این را هم اضافه کنم که دوست داشتنی‌ترین فعالیت ‌انجمن شاعران و نویسندگان بعد از جشن 500 تا  جشن 600، دوره‌ کتابخوانی بود، که وادارم کرد بیش‌تر از قبل رشته الفت و دوستی‌ام با کتاب را محکم‌تر‌ کنم. و اکنون، من و کتاب دو دوست جدانشدنی هستیم.

پ.ن: این مطلب مربوط به کامنتی است که محمد خواجه‌پور در 2 پست قبل گذاشته، هرچند تاریخ مصرفش کمی گذشته است که باید به بزرگی خودتان ببخشید. نیازی به توضیح مجدد نیست خودتان می‌دانید علت تاخیر در آپدیت آن چیست!

 

بی‌تعهدی2

خب بلاخره مشکل وبلاگم حل شد. از آخرین مطلبی که آپدیت کردم احتمالا خیلی میگذرد، البته همش مشکل از وبم نبود، خودم هم بودم که درست نتوانستم برای رفع مشکل‌اش وقت بگذارم و چندین ماه گذشت. باز هم مثل قبلا نمیتوانم قول بدهم وبلاگ نویس منظمی خواهم بود، چه کنیم دیگر آدمی است و هربار سازی؛ یک بار کوک چن بار ناکوک و بلعکس. اما اینبار سعی میکنم بیشتر از قبل برایش وقت و انرژی صرف کنم.

سفر

تا حالا حس کرده‌اید مسافرت در ایام نوروز چقدر دلچسب‌ است؛ حتی دلچسپ‌تر از ایام تابستان؟

تازه اگر این سفر با چندین عدد آدم‌‌  پایه و سه‌پایه و چند پایه هم باشد که دیگر محشر است حتی اگر سه روز بیش‌تر نباشد.

هر فصلی از سال که بیاید تلخ‌ترین یا شیرین‌ترین خاطره آن فصل که حالت بولد شدگی و برجسته‌ای در زندگی ما داشته، مجدادا جلوی چشم‌‌هایمان قرار می‌گیرد. محال است ایام نوروزی بیاید و خاطره غم‌انگیز مرگ مادربزرگم در ذهن من و خانواده‌ام زنده نشود. این خاطره‌ایست که برای الف سال گذشته فرستاده بودم:

  • تحويل سال و بهاري كه در ماتم گذشت.

بهار، لحظه طروات و تازگي، لحظه نو شدن و شكفتگي، لحظه رويش و لبخند آن غنچه گل تنها و عبوس، لحظه‌ايي كه همه‌ي آدم‌ها  از عمق جان دنبال قطره‌ بهانه‌ايي مي‌گردند تا به يمن سال نو محفل گرمي را با تپش‌هاي پر حرارت خود آذين سارند. لحظه‌ايي كه خانواده‌ها همه سرمست و شادند. پدر و مادرها عاشقانه محبت‌هاي دروني‌اشان را با همدلي تمام نثار جان فرزندان خويش مي‌كنند و كودكان كه از حرارت عشق بزرگ‌ترهايشان شاداب و سرحالند چه‌چه زنان همانند بلبلكان خوش صدا، آواز حس محبت سر مي‌‌دهند. و هريك از انسا‌ن‌ها خالصانه الطاف زيباي خداوند را ارج نهاده و شكرگزار مهرباني‌هايش مي‌شوند. در ميان اين همه قلب‌هاي تپنده و مواج سرشار از شادي و شوق، تنها خانواده‌ي ما بود كه ظاهري گلگون و بشاش اما دروني پر طلاطعم و حاكي از نگراني و اضطراب داشت. صبح روز تحويل سال با صداي دلنشين و روح‌نواز اذان كه قلب‌ آدمي را سرشار از نورانيت و معنويت مي‌ساخت، از خواب برخاستم. آرام به گونه‌ايي كه صداي قدم‌هايم موجب بيداري مادربزرگم نشود به طرف آشپزخانه رفتم كه ناگاه صداي ناله‌ي او را شنيدم بغض سنگيني گلويم را ‌فشرد، باز از شدت درد به خود مي‌پيچيد. نماز كه خواندم به هنگام دعا و دردل با خداوند فواره‌هاي دردناك‌ اشك ديدگانم را تار ساخت. از خداوند سلامتي مادربزگم را التماس‌گونه خواستم. اما گويا خدا خود بر مصلحت خويش آگاه‌تر بود كه درون پرهياهويم را كمي آرام كرد. بعدالظهر آن روز با كمك خاله و دختردايي سفره‌هفت سيني را با ظاهري شاد و آرام به گونه‌ايي كه مادربزرگم هم احساس شادي كند، در اتاق مادربزرگ‌امان پهن كرديم. ساعت 21 و 55 دقیقه و 35 ثانیه دوشنبه شب سال تحويل شد. همه دور هم جمع بوديم حتي تمام اقوام و بستگانمان نيز به خاطر هم‌دردي با ما و بودن در كنار مادر ميانسالي كه نماد پاكي و مهرباني و گذشت فراوان بود، حضور داشتند. به چهره مادربزرگم خيره شدم. آري صورت چوركيده و زرد رنگ و اندام تكيده و پژمرده‌اش هيچ نشانه‌ايي از شادي را در خود نداشت. چشم‌هایش دیگر نمی‌خندید. بيماري به صورت ناجوانمردانه‌ا‌يي شادابي‌ها و خوشي‌هايش را نابود ساخته بود و وجودش را روز به روز همانند شمع آب مي‌ساخت. دلم مي‌خواست خود را در آغوشش مي‌انداختم و از ته دل مي‌گريستم اما نه، مي‌بايست مي‌خنديدم تا هرگز احساس غم نكند. تا بخند اما او نمي‌خنديد. فقط به سختي جواب احوالپرسي‌هاي اطرافيان را مي‌داد. نمي‌توانست، اما به خود اين اجازه را نمي‌داد كه ديگران را بي‌پاسخ بگذارد! و گاهي هم به زور لبخند كم‌رنگي بر روي لب‌هايش نقش مي‌بست كه همين هم خود براي ما شيرين و لذت‌بخش بود. همه به نوعي در حضور مادربزرگم خود را سر حال و خوش نشان مي‌دادند. اما، به گونه‌ايي كه او متوجه نشود خارج از اتاق يا پشت سر وی آرام اشك مي‌ريختند. هيچ‌كس تحمل اين وضعيت مادربزرگ را نداشت همه او را دوست داشتند. او در تمام طول عمر خود حتي يك بار هم كسي را از خود نرنجانده بود. براي فرزندانش مادري دلسوز و فداكار و همچنين همسري از خود گذشته براي شوهر و دوستي صميمي و ياري همراه و مهربان براي ديگران بود. همگي با هم چندين عكس يادگاري از روزهاي آخر عمرش گرفتيم. آن شب انگار شهر را هاله‌ايي از غم پوشانده بود. اين اولين سال تحويلي بود كه خانواده و آشنايان آن را در غمي سنگين مي‌گذراند. آن شب با تمام شاديهاي ظاهري و ناراحتي‌هاي درونيش گذشت و مادربزرگ دوست‌داشتنيم در يك روز از روزهاي پرطراوت بهار در تاريخ 17فرورودين سال 85 براي هميشه ما را ترك گفت و روح پاكش به رحمت الهي پيوست. هرچند خيلي زود رفت اما رفت و ما را با خاطره‌هاي شيرين و به يادماندني از خود روي اين كره‌ي پهناور خاكي جا گذاشت. و من آن سال بود كه مفهوم جمله‌ي «سالي كه نكوست از بهارش پيداست» را عميقا درك كردم. چرا که تا آخر آن سال و برای همیشه غم سنگین بی او بودن و ماندن ما را رنج می‌دهد. ياد و نامش گرامي باد.

  • نقد خاطره در انجمن ادبی«13/01/88»

انتخاب قالب خاطره، تصمیم درستی بوده؛ ولی نویسنده به ضرورت تاثیرگذاری خاطره توجه نکرده است. توصیف شادابی و طروات بهار در یک خاطره از مرگ مادربزگ، چندان توجیه‌پذیر نیست. بی‌دقتی در نگارش هم از عوامل کم‌رونق شدن این خاطره خوانده شد.

ناگفته‌ی بهاری 1:

بازم یه ساله جدید دیگه یه اول فرودین دوباره بازم شب عیدی و آرزوهای پشت هم صف کشیده…

هر ساله سال نو میشه، بهار دوباره میاد و شکوفه‌های شهرمون به ما سلام می‌کنند، طبیعت تازگی پیدا میکنه و رایحه‌ی خوش‌عطر بهارنارنج‌ها آدمو دوباره مست میکنه. اما چرا ما آدما نو نمی‌شیم، چرا باز درونمون همینی که بوده میمونه؟ چرا تو آخرین دقیقه‌های سالی که که به همین سادگی گذشت دلمون گرفته‌ است و تا تو اولین دقایق سال جدید کلمه‌های آرامش‌بخش قرآن رو تلاوت نکنیم دلمون وا نمیشه؟ من فک می‌کنم همه ما موقع تحویل سال قیافه‌ احمقانه‌ای پیدا می‌کنیم. چون معمولا اون موقع‌ است که آدم خوبیه‌ایم و واسه خوب بودن 1سالمون «فقط» برنامه‌ریزی می‌کنیم. و این چرخه هی تکرار میشه. شاید واسه همینه که بیشتر آرزوهامونم تکراری شدند و تو روزای بعد سال تحویل هم حالت روزمره‌گی دارند.

ناگفتهِ بهاری2:

هر بهار ناخودگاه برای ما خاطره می‌آفریند…

هر ساله که بهار می‌آید و لحظه‌های دلنشین با هم بودن دور سفره‌ی هفت‌سین دوباره تجربه می‌شود، پرنده‌ی ذهن ما ناخودگاه به سوی 1سال قبل، همین لحظه پر می‌کشد و خاطره‌ها به تصویر درمی‌آیند و با سرعت نور از جلوی ذهنمان می‌گذرند. یادم می‌آید 1سال پیش چه شور شوقی برای آماده سازی سفره هفت‌سین صحبت‌نو داشتم. آن قدر شوق این کار را داشتم که از 1ماه جلوتر در پی تدارکات مراسم بودم. البته شوق دیگر دوستان نشریه هم در شوق‌افزونی من بی‌تاثیر نبود.(به طور کلی بنده برای این‌گونه صرف انرژی‌ها کلی ذوق و هیجان دارم) آن سفره بهانه‌ایی برای دور هم جمع شدن بچه‌های نشریه بود. ما نوروز پارسال را برای باهم بودن و برای صحبت‌نو ماندن جشن گرفتیم اما امسال قبل از سال جدید مرثیه خداحافظی را برایش خوانده‌ایم. وقتی به یاد آن آش‌ها با چن وجب روغنی می‌افتم که برای مسئولین نشریه پخته بودم تا با تک تک برنامه‌هامان موافقت کنند و به ایده‌های(به قول خودشان پرخرج) خانوم‌ها خرده نگیرند خنده‌ام میگیرد. آخر چک و چانه زنی برای موافقت کاری که دوست داری انجام بدهی یک نوع تفریح لذت‌بخش است. هرچند جشن بهاری نشریه دردسرهای خاص خودش را برایم داشت، (به خصوص آماده کردن سبزه‌ی صحبت‌نویی) هرچند نشد همان لحظه تحویل سال همه‌ی‌ صحبت‌نوی‌ها کنار هم باشیم خصوصا ما یعنی من، فاطمه(2)، ندا، و حبیبه که از صبح برای تزیین و آماده‌کردن سفره به باغ رفته بودیم و تقریبا 30 دقیقه قبل از تحویل سال به خانه آمدیم و تا حاضر شدیم و دوباره به باغ برگشتیم برخی مهمان‌ها زودتر از ما آمده بودند. هرچند آیینه‌امان به خاطر وزش باد شکست، هرچند ماهی‌امان خیلی زود مرد… اما آن محفل ژورنالیستی کوچک خاطره‌ا‌‌یی شیرین آفرید که هنوزم مزه‌اش زیر زبان‌‌امان احساس می‌‌شود.

ناگفته ی بهاری 3:

لحظه لحظه زندیگتون همیشه بهاری و نو…

عید همتون مبارک.

پ.ن: اگر عمرمان کفاف داد در بهار سال 90 خاطره‌ی بهار امسال را خواهم نوشت.

دیشب چهارشنبه سوری بود. برای همه همین بود اما برای ما خاکستر شدن آن تیکه ‌کاغذهایی بود که بیشتر اوقات بهانه‌ی باهم بودن و ماندنمان شده بود. و همین برایمان کافی بود. باید جلوی چشم خودمان سیاه می‌شد، می‌سوخت، خاکستر می‌شد و لحظه‌های گذشته جان می‌گرفت تا برای همیشه عمیقا در ذهنمان باقی بماند و آرام آرام مرهمی شود بر روح‌زخم‌خورده‌امان.

بعد از تعطیلی موقتی این وبلاگ تصمیم داشتم که هر زمان مجدادا در تحریریه نشریه صحبت‌نو فعالیت کردم آن‌وقت دوباره سر قلم را از نو باز کنم، اما هیچگاه گمان نکرده بودم درست 1 شب پس از جشن ماندگاری خودش و خاطره‌اش اولین پستم را پس از مدتها اینجا خواهم نگاشت.

من فک نمی‌کنم این چیزهایی که در  وبلاگ‌ها و برخی کتاب‌ها در مورد متولدین ماها و خصوصیت فردی هر شخص می‌نویسند درست باشد به نظر من آنها فقط یک نوع سرگرمی‌اند. من هیچ‌وقت به این طالع‌بینی‌ها معتقد نبوده‌ام و نخواهم بود. اما می‌بینم افرادی هستند که به شدت به این چیز‌ها علاقه نشان داده و پایبندند و گاهی کارها و تصمیات خود را بر اساس آن تنظیم می‌کنند که البته  من با این کارشان مخالفم. بسیاری از انسا‌نها سرنوشت و منش کاملا متفاوتی با یکدیگر دارند و ما فقط 12 ماه داریم که اگر آن را به دونیمه‌ایی هم تقسیم کنیم تازه می‌شود متولدین 24 نیم‌ ماه و در مقابل چیزی قریب به شش و نیم ملیارد انسان روی کره‌ی زمین. اگر قرار بود این همه سرنوشت تقریبا مشابه باشد خداوند این همه انسان نمی‌آفرید. مثلا زمانی در جایی خواندم متولدین ماه تیر با خود این ماه ناسازگار خواهند بود. جالب اینجاست هم بنده و هم پدر و مادر بنده هر سه متولد این ماه هستیم و هیچ وقت هم سر ناسازگاری نداشته‌ایم. البته ناگفته نماند که گاهی با مادرم اختلاف نظراتی که هر مادر و دختری با هم دارند را دارا می‌باشیم اما در کنارش همیشه با پدرم کاملا هم‌عقیده و هم‌زبانیم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.