Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ماندگارترین لحظه

سیصد و شصت و پنج روز پیش منهای دیروز ماندگارترین و زیباترین روز زندگی‌ام بود؛

روزی که او آمد با سبدی پر از زندگی، پر از خواستن و لبریز از ما شدن؛

آمد…

ومرا به اوج خوشبختی برد.

و ما اول مهر، سالگرد پیوندمان را با جشن کوچک دونفریمان گرامی داشتیم.

ژله با اول اسم qasem

91 .7 .1

elham & qasem

مهر من!

آمدنت برایم ظهور عشق بود

و بودنت به معنای عشق.

مهر من جلوه‌گر این است که پاییز نه تنها فصل خزان نیست بلکه سرسبزترین بهار قلب من است…

آرامش بهاری‌ام؛

1مهر سالروز شکفتنت و سالگرد یکی شدنمان مبارک.

قدرت عهد شباب

استاد، سر کلاس این شعر را برای بچه‌ها خواندند؛ هرچند از نظر ساختار مشکلاتی دارد اما از جهت محتوا شعر قابل تاملی است؛ بد نیست شما هم بخوانید.

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند، چنان باد دمان

همه تقصیر من است اینکه خودم می‌دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم روزی، ساعتی، یا آنی

که چه سان می‌گذرد عمر گران؟

*****

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

من نپرسیدم هیچ، که پس از این چه رو

بایدم نالیدن؟

هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می‌آییم؟

بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

!من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت

*****

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه: که جوان است هنوز

…بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد، کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او

از هم اکنون باید، فکر آینده کند

:دیگری آوا داد

که چو فردا بشود، فکر فردا بکند

سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت

!بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟

نه تفکر، نه تحقق و نه اندیشه دمی

!عمر بگذشت به بی حاصلگی و مسخرگی

آن همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت؟

چه توانی که زکف دادم مفت

.من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، می‌توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات

*****

!آن کسانی که نمی‌دانستند زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند

عمرشان طی می‌شد بیخود و بیهوده  و مرا می‌گفتند، که چو آنها باشم

که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم

*****

کس مرا هیچ نگفت، زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

!ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می فهمم

:حال می پندارم، هدف از زیستن این است عزیز

من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت و امید و شهادت نوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته‌ام بر دیگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران باشم و با شعله خویش

ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که موثر باشم، نه چنین زاید و بی‌جوش و خروش

.عمر برباد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می‌فهمم

:کاین سه روز از عمرم، به چه ترتیب گذشت

کودکی در غفلت

نوجوانی و جوانی شهوت

وقت پیری حسرت

گل سرخ

ترم پیش یک بار وقتی سوار سرویس بودم دوستم با دوستش وارد سرویس شد. روی صندلی کنار من نشست. در دستش شاخه گلی بود که گفت آن را از میان گلهای درون دانشگاه چیده است و به من هدیه داد. گل سرخ قشنگی بود خصوصا که از یک دوست عزیز هدیه گرفته بودم، خوشحال شدم. بعد باقیمانده شیرینی‌ای که خودش پخته بود را بهم داد، خوشمزه بود. هرچه در ظرف مانده بود خوردم. در مسیر برگشت دقیقه‌ها با بچه‌ها سرگرم گپ و گفتگو بودیم. سرویس چند دقیقه یک بار می‌ایستاد و بچه‌ها یکی یکی پیاده می‌شدند. حالا نوبت من بود که پیاده شوم؛ کیفم را روی کولم انداختم، چادرم را مرتب کردم، دفتر کلاسوری‌ام را بین چادرم با وسواس به دست گرفتم، از جایم بلند شدم و با خداحافظی از بچه‌ها از سرویس پیاده شدم. در مسیر برگشت به خانه بارها ذهنی وسایلم را چک کردم، همه چیز بود، اما احساس میکردم چیزی را جا گذاشته‌ام، هرچه فکر کردم چیز خاصی به ذهنم نرسید، بیخیال شدم.

چند روز گذشت و من دوباره دوستم را در سرویس دیدم، ظاهرا از من ناراحت بود، گلایه داشت…

من آن روز بی‌توجه به گل سرخ از جایم بلند شده بودم. گل سرخ از میان چادرم سر می‌خورد و به پایین می‌افتد. و من کاملا بی‌تفاوت نسبت به هدیه‌ایی که گرفته‌‌  بودم، با کفش‌هایم رویش پا گذاشته و از راهرو سرویس به سمت در می‌روم.

یک سال پشت کنکور ماندم. و بخاطر یک غیبت سر جلسه امتحانات آخر سال پیش دانشگاهی، و یک غفلت؛ من 1سال دیگر نیز از دانشگاه رفتن عقب ماندم…

و حالا فقط یک ترم از دانشجویی‌ام می‌گذرد. احساس نوپایی میکنم، می‌دانم هنوز خیلی مانده تا بزرگ شوم تا بدانم، دانستن نادانسته‌ها حق من است و من باید این مسیر کمال را تا آنجا که توان دارم بپیمایم. برای احساس مفید بودن باید تلاش کنم…

کم کم دارم از ترم بوقی بودن بیرون ‌می‌آیم، ملت کم هم برایمان بوق خرج نکردند! بنده هم اوایل کم سوتی نداده‌ام:

  1. اولین روز دانشگاه: دوساعت اول غیبت(در رخت‌خواب به سر می‌بردم؛ و شب قبل ساعت 4:30 تازه خواب به چشمان مبارک هجوم آورد)، دو ساعت دوم کاملا خواب‌آلود و در پایان جا ماندن از سرویس برگشت به خانه(استاد نیم ساعت دیرتر کلاس را تعطیل فرمودند ما هم بچه مثبت…)
  2. دومین روز: کلا غیبت(سفر6 روزه به شیراز)
  3. سومین روز: تعطیل رسمی
  4. چهارمین روز: کلا غیبت(به همان علت قبلی)

 

هفته دوم:

  1. اولین روز: 1ساعت تاخیر برای درس ساعت اول(تو راه برگشت از شیراز بودم)
  2. دومین روز: 2ساعت زودتر آمدن به دانشگاه به علت اشتباه متوجه شدن در ساعت شروع کلاس(شروع کلاس: 10 ، آمدن من: 8 )
  3. سومین روز: سایلنت نبودن موبایل و آهنگ»So Yesterday»  از هیلاری داف با صدای بلند، آن هم سر کلاس استادی که در اولین جلسه رخداد این گونه وقایع را به طور جدی هشدار داده بودند.
  4. بعدالظهر روز چهارم: جا گذاشتن موبایل در wc دانشگاه؛ به علت عجله به منظور بموقع رسیدن به کلاس.

و البته خداوند هفته‌های بعد را بخیر گذراند. حال و هوای دانشجویی هم با تمام خستگی‌هایش دوست‌داشتنی است. همان دغدغه‌های دبیرستان و پیش دانشگاهی. فقط باید درس خواند؛ هرچند در دانشگاه برای بیخیالانه‌تر عمل کردن آزادتر هستی، اما چوبش را شب امتحان خواهی خورد. بدون شک دانشگاه می‌تواند پاسخی برای تمامی علامت‌سوالاهای ذهنم باشد؛ اگر خودم بدنبال پاسخ باشم.

اکنون در تعطیلات به سر می‌‌برم. امید است امتحانات را نیز بخیر و خوشی گذرانده باشم.

پ.ن: این هم تصورم قبل از دانشگاه رفتن در وبلاگ روزنامه‌نگار شهر خاکستری .

انجمن ادبی برایم یک آموزگار بود، یک مقدمه برای شروع، ماندن و ادامه دادن. از همان ابتدا؛ الفبای ادبی صندوقچه‌ی سربسته افکارم را سیقل داد و شد کلید آن، کلیدی که هربار با پاشیدن بذرهای پربار راه تازه‌ایی شد برای شکل‌گیری الفبای گمشده ادبی‌ام، راهی به سمت شناختن، لمس کردن و غوطه ور شدن در دنیای ادبیات. و آرام آرام همگام با افزودن بر آموخته‌هایم غل و زنجیرش را به پایم بست تا برای همیشه بمانم و دردنیای وسیع ادبیات بال و پرم را روز به روز بازتر و بازتر کنم. هرچند می‌دانم به مرحله‌ی تولید نرساندن این یافته‌ها آنچنان که باید؛ فقط و فقط ناشی از کوتاهی خودم است، اما در این 2 سال و چندی که با مروایدهای گرانقدر و با تجربه‌اش همراه بوده‌ام توانستم با کوله باری از تجربه، آگاهی و شناخت؛ علاقه‌ام به آن را به خوبی درک کنم و رشته دانشگاهی‌ام همان ادبیات انگلیسی را بر مبنای آن انتخاب نمایم.

هیچگاه آن شب‌های پر از خاطره‌ام با الف تا صبح را فراموش نخواهم کرد، آن وسواس‌ها برای صفحه‌آرایی‌اش، حتی غرق شدن در ترواش‌های ارزنده ذهنی بچه‌ها که می‌بایست با طرحی درخور، در 4صفحه خودنمایی کنند، این طرح به آن طرح پریدن‌ها و هی خط خطی کردن و خط خوردگی‌ها که مدام تصویرهای ذهنم را ورزش می‌دادند، و سر آخر خسته از بازی تصویرها، تکه طرحی سر در هر داستان خانه می‌کرد و من باز هم ناراضی‌تر از قبل، که بهتر از این هم میتوانستم اگر…

هنوز حال و هوای جشن 500 از یادم نرفته است. آن موقع بطور کامل خودم را عضو خانواده ادبی انجمن نمی‌دانستم وکمی غریبی میکردم اما حالا این جشن 600 جشن خانوادگی ماست و مفتخرم میزبان مهمانان فرهیخته باشم.

این را هم اضافه کنم که دوست داشتنی‌ترین فعالیت ‌انجمن شاعران و نویسندگان بعد از جشن 500 تا  جشن 600، دوره‌ کتابخوانی بود، که وادارم کرد بیش‌تر از قبل رشته الفت و دوستی‌ام با کتاب را محکم‌تر‌ کنم. و اکنون، من و کتاب دو دوست جدانشدنی هستیم.

پ.ن: این مطلب مربوط به کامنتی است که محمد خواجه‌پور در 2 پست قبل گذاشته، هرچند تاریخ مصرفش کمی گذشته است که باید به بزرگی خودتان ببخشید. نیازی به توضیح مجدد نیست خودتان می‌دانید علت تاخیر در آپدیت آن چیست!

 

بی‌تعهدی2

خب بلاخره مشکل وبلاگم حل شد. از آخرین مطلبی که آپدیت کردم احتمالا خیلی میگذرد، البته همش مشکل از وبم نبود، خودم هم بودم که درست نتوانستم برای رفع مشکل‌اش وقت بگذارم و چندین ماه گذشت. باز هم مثل قبلا نمیتوانم قول بدهم وبلاگ نویس منظمی خواهم بود، چه کنیم دیگر آدمی است و هربار سازی؛ یک بار کوک چن بار ناکوک و بلعکس. اما اینبار سعی میکنم بیشتر از قبل برایش وقت و انرژی صرف کنم.